تبليغاتX
شاید هنوز آهویی در باد می گرید


شاید هنوز آهویی در باد می گرید

 

(۱)

چه فرق می کند

باد ها

از کدام سمت می وزند ؟

وپرچم ها کدام سو تکان می خورند !؟

وقتی در سرزمین من

مرگ آهسته قدم بر می دارد

به انارهای نارس قندهار دست می برند

به بودا شلیک می کنند

ونام هیچ خیابانی را در بلخ

"غزل " صدا نمی زنند

چه فرق می کند

در سرزمین من

هیچ رودخانه ای در زادگاهش نمی میرد

وبهار که می رود

در من هیچ دستی رنگ نمی گیرد

بادها

از کدام سمت می وزند ؟

پرچم ها کدام سو تکان می خو.رند!؟

مرگ از شانه هایم بالا می رود ...!

 

 (۲)

  

راه می افتم

واز خود عبور می دهم

تمام چیزهایی را ...!

به همین سادگی که فکرش را می کنی

مثل دستور قتل عام گلهای نسترن

مثل  مردن رودخانه ای  در زادگاهش

مثل کشیدن آه به تاسف خود کشی ماه

در تنهایی عمیق چاه

آه....!

هنوز چیزی باقی است

برای عبور از خود

و دلتنگی کسی را دارم !

که وقتی راه می افتد

آب از آب تکان نمی خورد

 

 

 

نوشته شده در 88/07/05ساعت 17:51 توسط حسن ابراهیمی| |

 

وقتی صدایت در باد می دود

چشمانت  گرگان گرسنه اند

که تمام گردنه را دور می زنند

وبرف که می بارد

هنوز دامنه های بنفشه پوش

بوی تازگی دستانت را می دهند

زمستان

بر گرده کوهستان

دل تنگی زنی را دارد

که فکر می کند

چقدر شبیه من است ....!

چه فرق می کند ؟

بادها از کدام سمت می وزند !

از کدام سو کوهستان را دور می زنند ؟

وقتی که تو نیستی

وبرف که می بارد

هنوز کوهستان

بوی تازگی بنفشه و برف را می دهد

 

نوشته شده در 88/06/15ساعت 15:8 توسط حسن ابراهیمی| |

 

 (۱)

شاید هنوز آهویی در باد گریه می کند

وزنی در دلم آبستن است

ورود خانه ای در من گیج می زند

دستانت به تازگی خیابانی دست نخورده

وباران

که هنوز به رگ های من می ریزد

جهان به هم می ریزد

هیچ کس چراغ به گورستان نمی برد

ودر من  دل هیچ زنی برای من نمی گرید

شاید مرده ام

وهیچ خبری از تو نیست !

 

 (۲)

از خود که می گذرم

پرنده ای می مانم

که در تو ارتفاع می گیرد

تا هیچ  صدای گلوله ای در دلم

مرگ را بوسه نزند

وهیچ  وسوسۀخوشه ای گندم

زمین را به من نسبت ندهد

دلم را به هیچ درختی نمی بندم

سیاهی بختم را دکمه نمی بندم

در عصر

از خود که بر می گردم

بگذار

پرنده ای در تو ارتفاع بگیرد

از باران می ترسم

وهیچ مرگی تنهاییم را پر نمی کند

سرگردانی واژه ای را می بینم

که با من نسبتی دارد

و در تو دست ودلی نمی رود

تا باز گردد

 

 

(۳)

هوای دهانت

کوه به کوه

چون مادیان سفیدی در من می تازد

وتمام تن ام را شیهه می کشد

باد وحشیانه پیراهن ام را به دندان می گیرد

بگذار

هوای دهانت را نفس بکشم

وبا چند بوسه

چون ماده پلنگی که ماه به دندان دارد

در ذهن جنگل

فراموش شوی

هوای دهانت را نفس می کشم

تا گوزن های آبستن

به خاطر بسپارند روزگاری عاشق بودند

بگذار آسمان ابری شود

کمی ببارم

آرام تر شوم

 وخیابان نفس بکشد هوای دهانت را

 

 

(۴)

 

دروازه آهسته باز شد

دلی آن سو

که پاهایش بر روی دستانت

"لیز" می خورد

فشار اتاق سقوط می کند

از 100 به زیر 0 –

سرمای شدیدی زیر رگ هایم "بازیگوشی" می کند

کلاه ودستکش زمستانی ات را بردار

دروازه آهسته باز شد

بزن بیرون

بگذار دستانت بیرون از هوای تو نفس بکشد

ودلی تازه کند

پرنده های جهان را

 به پیرهن سبزت دکمه کن

وشیارهای تن ات را پر از باران

گیسوانت را به باد بده

تا زنان شهریور ماه دلم را

به دار آویزم

کلاه ودستکش زمستانی ات را دور بینداز

فاصله کمی است

میان این سو وآن سو

سقوط فشار و ارتفاع دستانت

شبیه دروازه یی دو دل مانده

میان من وتو

چقدر دور است

همین فاصله وقتی دلی مرده باشد

 

 

(۵)

درخت در باد

به پرنده

دست تکان می دهد

وسیب به زمین

جاذبه ای از جنس تو

در هیچ مداری عبور نکرده است

شاید دستانت را برای خود نگه داشته ای

تا اتفاق بیفتی

مثل افتادن ساده یک سیب

مثل برش هوا زیر دو بال پرنده

مثل سرگردانی رودخانه ای در من

اصلن شاید جهان برای تو قانونی ندارد

مداری نباشد

ورودخانه ای

اصلن در پای درخت نمیمیرد

سیبی در من سقوط نمی کند

در عبور از من

دستانت را برای خود نگه داشته ای

تا اتفاق بیفتی

 ودستمالت را در باد

تکان بدهی 

 

 

(۶)

 

در تو پهلو می گیرند

قایق های خسته ودل تنگ

ودلم یک هیچ است

 تورهای خالی و مردان غم انگیز

بر می گردند

 ماهی های دلت عاشق اند

دستان خالی ام یک هیچ است

ودلم،قایق خسته ای

در تو پهلو می گیرد

همین تور های خالی

ماهی های عاشق

ومرگی که هیچ ربطی به فلسفه ندارد

تو همیشه طوفانی

من فلسفه یک مرگ که هیچ ربطی به فلسفه ندارم

بر می گردم

 در تو پهلو می گیرم

دلم یک هیچ است

 

 

نوشته شده در 88/05/13ساعت 11:9 توسط حسن ابراهیمی| |

دور افتاده ام

از خود وبي خودي نگران

كسي مرا صدا مي زند

دروازه را ببند

هيچ صدايي دلخوشي تو را بر نمي گرداند

هنوز قاب عكس ها  دست نخورده مانده

و پيراهنم بوي گل هاي اقاقي را نمي دهند

فراموشت شد

آن درخت بيد مجنون بود

وتو ليلي  از جنس صداي خود

دور افتاده تر از دهكده اي  

در دور دست ترين فاصله ها

كه هيچ صدايي به گوش من نمي رسد

حتي صداي خودش را هم نمي پيچاند

هيچ صدايي فاصله ها را نمي فهمد

برنمي گردد

صدا نمي زند دور اقتاده ام

آخرين نفس هاي دهكده بوي گل هاي اقاقي مي دهد

چشمهايم را مي بندم

در باز مي شود

باد دست به ديوار ها مي كشد

هنوز قاب عكس ها دست نخورده اند

                   ********

 

(۲)

 

درختان گریستند

وهنوز پرندگان آواز می خوانند

شاید هرگز

فصلی دوباره آغاز نمی شود

 

(۳)

 

دل روسپی من

از آینه ها نوشید

نوشید

مست شد

به خیابان زد

تلو تلو

جهان به دور سرش چرخ می زد

مثل یک پرنده

چرخید

چرخید

دلش بد شد

خسته از چرخش پرنده به دور سرش

تمام جهان را بالا آورد

خیابان های پاریس را در کابل

چنداول را در لندن

بامیان فرعون زاده می خواست

دست به جیب اش برد

سیگاری آتش زد

نوشته شده در 88/04/08ساعت 18:4 توسط حسن ابراهیمی| |

 

"من با انسان در ابدیتی پرستاره گام می زنم "

 

شاملو شعر خود را در اختیار انسان گذارده است ،انسانی که فقط در تمامیت قالب انسانی خود می گنجد واز هر نوع مرام یا دسته بندی تهدید کننده گریزان است .(1)

شاملو در شعر خود فلسفه انسان بودن را به تمام انسانها بازگو می کند او انسانی را که – رب النوع همه خداهاست ،فریاد می زند او انسانی را دوست دارد که از ذات پاک تمام خدایان چه خدایان روزگاران قدیم که همین انسان بود که برای خود خدا می آفرید وانسانی که چه بسا امروز خود را خدای خدایان می داند ،آری شاملو انسان را تنها به خاطر انسان بودنش دوست داشت چون اونیز خود را انسان احساس می کرد او انسان را موجودی پاک می دانست ،اوانسان را دوست داشت وبا همین انسانی که رب النوع همه خداهاست در ابدیتی پر ستاره گام می زد ،حرف می زد ،درد لبان خود را با او مشترک می دانست ،در خوردن پیاله ای چای خود را با اوشریک می کرد با ا.می گریست ،لبخند می زد .

شاملو همیشه در تلاش این بود که انسان بودن را بازگو کند چون بر این باور بود که انسان ها هم زاد ابدیت اند وابدیتی که هیچ گاه بدون بودن انسان پایدار نخواهد بود .شاملو در افکارش با این ابدیت بیگانه نبود .

شانلو در قطعه /دیگر تنها نیستم / وفتی که می گوید :

با من از روشنی حرف میزنی واز انسان که خویشاوند  همه خداهاست .

انسان را بزرگ می پندارد آن فدر بزرگ که خویشاوندی خدا را به او نسبت می دهد ،خویشاوندی که مسوولیت  بزرگ را برشانه های انسان احساس می کند ،این انسان باید از روشنی حرف بزند روشنی که امید، زندگی ،عشق،مرگ ،حقیقت را در درون خود پنهان کرده است .این انسان خویشاوندی خدا را زمانی باید پذیرا باشد که روشنی را در یابد به این روشنی عشق بورزد ونقطه معکوس این روشنی را که ظلمت ،تاریکی ،خودستاییفغرور اشت را به فراموشی بسپارد چون خداوند نماد روشنی است وخویشاوندان این خدا که همانا من وتو وتمام انسان ها است باید از روشنی حرف بزنیم .

در اشعار شاملو انسان نقش آینه را دارد که بودن یا نبودن را برای من وتو به تصویر می کشد

آن سوی ستاره من انسانی می خواهم / انسانی که مرا بگزیند /انسانی که من او را بگزینم /انسانی که به دست های من نگاه کند /انسانی که به دست هایش نگاه کنم / انسانی در کنار من تا به دست های انسان نگاه کنیم /انسانی در کنارم ،آینه ای در کنارم/تا در او بخندم،تا در او بگریم

انسان ایده آل در شعر شاملو انسانی است که درد داشته باشد وقتی که از خیابان می گذرد درد قلب رهگذری را که از روبرویش با سرعت می گذرد با ضربان فلب خود احساس کند ،درد را بفهمد ،این انسان ایده آل در شعر شاملو باید خود درد کشیده باشد این انسان باید قلب داشته باشد چون در خیابان هر رهگذر یک انسان است وهر انسان یک قلب دارد اما /برای زیستن دوقلب لازم است /قلبی که دوست بدارد ،قلبی که دوست اش یدارند/ قلبی که هدیه کند ،فلبی که بپذیرد /قلبی که بگوید ،قلبی که که جواب بگوید/قلبیبرای من،قلبی برای انسانی که من می خواهم /تا انسان را درکنار خود احساس کنم.

بله با همین فلب انسانی را که می خواهیم چقدر آسان می توان در کنار خود حس کرد ،انسانی که می توان آن فدر دوست اش داشت که حتی قلب خود را به او هدیه بدهیم واو با همان قلب به ما جواب بگوید دوستت دارم ،تو همان انسانی که من می خواهم .

اما نا امیدی از همین انسان بُعد دیگری است از دوست داشتن این انسان ایده آل ، شاملو به عنوان یک انسان شاید گاهی به سراغ این نا امیدی می رفت یا کسی چه می داند شاید نا امیدی به سراغ شاملو می رفت واز انسانی که این قدر دوستش می داشت که حتی قلبش را  به اوهدیه می کرد رفتاری می دید که قلبش پر از اندوه می شد وآن قدر می گریست بر خیال عبث وبیهوده انسان ایده آل خود که اشک هایش چهره عشق به انسان را پر از آبله می کرد .

دیگر جا نیست / قلبت پر از اندوه است / خدایان همه آسمان هایت / برخاک افتاده اند/ چون کودکی / بی پناه وتنها مانده ای / از وحشت می خندی /وغروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد/ این است انسانی که خود ساخته ای / از انسانی که من دوست می داشتم / که من دوست می دارم .

و انگشت به سوی خود می کند وبا همان چشمان اشک آلود می پرسد:

آیا تو همان جلوه های روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی؟ /انسان هایی که من دوست می داشتم / که من دوست می دارم؟ / دیگر جا نیست / قلبت پر از اندوه است / می ترسی- به تو بگویم – تو از زندگی می ترسی / از مرگ بیش از زندگی / از عشق بیش از هر دو می ترسی .

و سپس شاملو حاضر می شود برای این انسان قربانی بدهد چون برای او تنها" انسان را آرزوست " واین انسان را  که در هوای تازه می خواهد نفس بکشد ،دوست دارد ونمی خواهد یک لحظه از او جدا بماند ،می خواهد به این انسان عشق بورزد ، این انسان را دوست داشته باشد با این انسان قدم بزند ،دستش را در دستان خود به گرمی بفشارد ،اندوه را از قلب او بیرون کند و فاصله خود را با این انسان کمتر کند .

بگذار خون من بریزد وخلاء میان این انسان ها راپرکند

بگذار خون ما بریزد

وآفتاب ها را به انسان های خواب آلود

                                              پیوند دهد.

شاملو به این انسان باور دارد ،به این انسان ایمان دارد ،این انسان خود شاملوست  من وتو ،انسانی با تمام خوبیها وپر از نفرت از تمام بدیها ،انسانی که شاملو از ان سخن می گوید وبرای او شعر می گوید  این انسان به باور او "سرچشمه دریاهاست".

                                                    

                                                             

                                        انسان در شعر شاملو به روایت حسن ابراهیمی

 

نوشته شده در 88/02/16ساعت 14:17 توسط حسن ابراهیمی| |


Design By : Night Skin