تبليغاتX
... باید رفت!

... باید رفت!

 

هر روز

زندگی را

هزار گونه

به خلوت خویش ساز می کنم

هر چند که مرگ

سرنوشت خوب من است

وزندگی

به من آلوده شده است

چندان که

من با او هم صدا

به سرودن

خویش کرده ام

ودل تنگی هایم را

در اعماق دره های تن ام

چنان به فراموشی سپرده ام

که نخواهم به یاد آورد

مرگ

سرنوشت خوب من است

+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 12:22 توسط حسن ابراهیمی |


 

 

چه خوشبخت هستم !

وقتیکه که کفشهایم

به زندگی لبخند می زنند

ومادرم !

که هر شب

 تکه ای از لبخند ماه را

به خاطر من

به کفشهایم  می دوزد

کفشهایم را دوست دارم

چه خوشبخت هستم !

وقتیکه

هر شب یک جفت ستاره

در کفشهایم

متولد میشود

لبخند می زنند

مادرم لبخند می زند 

ومن خود را خوشبخت احساس می کنم

وقتیکه ماه وستاره

در دستان مادرم به خواب می روند

+ نوشته شده در 87/03/19ساعت 11:17 توسط حسن ابراهیمی |


"و انسان خداست

حرف من این است 

گر کفر یا حقیقت محض است این سخن

انسان خداست

آری این است حرف من !"

                                              " احمد شاملو"

 

دیری ست

در این حوالی

صدای قلب خدا را می شنوم

وتپش قلبش را

با انگشتانم به شمارش می گیرم

این روزها

 آسمان چه اندوهناک

مرا می نگرد

وپرندگان به سوی من مهاجر می شوند

***

وقتیکه نامم را

خدا

فریاد می کند

من او را دوست می دارم

وصدای قلبش را

سروده ای بلند

برلبان خورشید می خوانم

 

+ نوشته شده در 87/03/07ساعت 15:14 توسط حسن ابراهیمی |


نامت

به تمام زبانها

زهر گشته است

جهان

پشت این پنجره

با خوب وبد من قهر گشته است

من دچار تو

جهان دچار تو

وقتيکه
                               *
چشمانم  دور از تو بی سر گشته است

نمی دانم !

چرا؟

 نامت

بر تمام زبانها

زهر گشته است

مگر !

نه اينكه

جهان

پشت اين پنجره

با خوب وبد من قهر گشته است

 

+ نوشته شده در 87/03/02ساعت 13:57 توسط حسن ابراهیمی |


 

تقدیم به وحید عزیزم

 

آه!

مرگ

خوشبختی بزرگيست

که در نبودنت

اتفاق خواهد افتاد

وگورستان

ابديتی دلپذير

برای معشوقه هايت خواهد بود

ای همزاد من !

کوچه های دهکده

سخت دلتنگ شده اند

ومن هنوز

لبريز

از روزهای بودنت

به يک پنجره می انديشم

به يک دهکده

به تو می انديشم

 

زمانی که در دهکده زندگی را می زیستم  وحید  کسی بود که برایم زندگی را به تر جمه نشسته بود وهم اکنون هم خود در ایتالیا  به دور از من وبرای من زندگی را مصلوب عشق کرده است

+ نوشته شده در 87/02/09ساعت 9:29 توسط حسن ابراهیمی |


بگذار

        کمی به تو

                          عادت کنم

    این روزها

                         زندگی ام !

دچار تو شده است

           ودختران قبیله ام

آینه هایشان را

                    به خاطر تو

                       به انزوا کشیده اند

       خمیازه های بلند آفتاب

                                در کوچه های بن بست شهر

           این روزها

                                  بی تو

                              چقدر دلگیر شده اند

     وآسمان سقوط می کند

                      به عمیق ترین دره های تن ام

             و تو

                          در رگ هایم جاری خواهی شد  

+ نوشته شده در 87/02/05ساعت 10:52 توسط حسن ابراهیمی |


سلام

درست شب  ساعت ۹ بود که خواستم خاطره ای را برای خود زنده نگهدارم  جای شما دوستان خالی همین روز جمعه  ای که گذشت. بود که با چند از دوستان دانشجوی خود عزم بر سفری سیاحتی وزیارتی به ولایت سرپل وامامزاده یحیی(ع) را کردیم  حال  نمی خواهم با توصیف این سفر سرتان را درد بیاورم تنها  به این جمله خود را راضی می کنم که" بسیار خوش گذشت  به طوری که نمی خواستم این لحظات را برایشان پایانی بدانم "اما شب زمانی که در خوابگاه آمدم  وکمی تنها تر از چند ساعت پیش شدم و تصمیم بر سیاه کردن کاغذ سفید دفترم با گره خوردن لحظات را داشتم فهمیدم که دلتنگ  شدم  دلتنگ همین چند ساعت پیش  دلتنگ همان بچه ها همان خنده ها وتمام آن چیز هایی که باعث شده بود او را به فراموشی بسپارم  این او برای من  عزیز است  وقتی که او در کنارم نیست

خوب این هم تقدیم به این روز :

 

وسپیدار ها

دستان خدا را می بوسند

و من او را

خدای خدایان نامیده ام

که حتی زردتشت

نام اورا بر خود

موهبتی الهی می پنداشت

و رود خانه نام او را

در سینه  دهکده جاری ساخته بود

ومن وتمام بچه ها

نام او را

در خود جار زدیم

 

 

+ نوشته شده در 87/01/24ساعت 14:50 توسط حسن ابراهیمی |


مرا به حال خودم بسپار

دیریست

که به زیر تاریخ انقضای شعر هایم

نام تو را می نویسم

و امضای تو را جعل می کنم

تا شاید

خبر داغ

این روزها مرگ یک شاعر باشد

وشاید هم

تولد یک ستاره

مرا به حال خودم بسپار

تنها برای این که بدانی

قابیل برادرش را

به خاطر تو

دوست نداشت

ومادرم که به خاطر تو

هر شب بر روی پیراهن دختران شهر

ستاره می دوخت

مرا به حال خودم بسپار

تا یک پنجره شوم

و تو از شانه های من بال پرواز بگیری

آینه شوم

 وتو در تک تک سلو لهای من

تکثیر شوی

مرا به حال خودم بسپار

تا شاید تو هم

دلتنگ

نامت شوی

 

+ نوشته شده در 87/01/13ساعت 12:45 توسط حسن ابراهیمی |


وقتی میخواستم  بلخ را به مقصد مشهد ترک کنم  این جمله را زیر لبم زمزمه میکردم آسمان تنها برای پرنده ها نیست  درست دو ماه پیش بود که به این جمله فکر میکردم و در جاده های تنهایی خلوت خود بار ها وبارها قدم زدم تا شاید جوابی قانع کننده برای خود بیابم تا سهم من از این آسمان چیست ؟ من که نه پرواز را از پرنده آموختم و نه دوست داشتن  او را  .

اما همیشه  پرنده ها ی را می دیم که با غرور خاصی بر دل آسمان پرواز می کنند  گویی که تنها آسمان به آنها اجازه پرواز می دهد  وآنها تنها آسمان را دوست دارند !

من دوست داشتم  که تصرفی در آسمان داشته باشم  سهمی کوچک از او داشتم  تا گاهی او را ابری می ساختم  گاهی بارانی و گاهی آفتابی  دوست داشتم اینها همه به اختیار من بود  وحتی اگر هم می توانستم  رنگش را  سیاه می کردم یا سرخ یا سبز  یا سفید سفید ....

اما حالا که از مشهد به سوی بلخ آمده ام  و اولین قدمم را بر دیار خودم نهادم باز به یاد همان جمله افتادم آسمان تنها برای پرنده ها نیست اما حال این را می دانم که آسمان تنها برای پرنده ها  است و اگر تو میخواهی از آسمان سهمی داشته باشی  تو باید پرنده شوی ..... 

+ نوشته شده در 87/01/11ساعت 14:3 توسط حسن ابراهیمی |


می خواهم

سرزمینی داشته باشم

دلتنگ نباشم

دو تا باشم

من و تو 

این روزها خسته ام ولی خسته سفر نه !دلتنگم اما دلتنگ او نه! نمی دانم چرا نه ؟خستگی ام از

دیوارهای شیشه است دیوار های که سالهاست مرا از سرزمینم دور کرده است وسالهاست که تنها بر

روی این دیوارها واژه سرزمین را می نویسنم وبا خود تکرار می کنم .این دیوارها قلب ندارند دلتنگ نمی

شوند حتی سرزمین هم ندارند اما من قلب دارم دلتنگ می شوم از همان دخترک هم شنیده بودم که

می گفت :(شاید ماهی ها هم سرزمینی داشته باشند ) 

+ نوشته شده در 86/12/03ساعت 13:25 توسط حسن ابراهیمی |


براي انسانهاي بزرگ بن بست وجود ندارد.چون بر اين باورند كه:يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت.


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

گاو خشم
سارا
من وشب
یک سوال؟
آسمان آبستن
زخم عریان
مسجد منزوی
رهگذر گریان
من وتو
قصه مادربزرگ
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

87/04/01 - 87/04/07

87/03/05 - 87/03/21
87/03/01 - 87/03/07
87/02/08 - 87/02/14
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/08 - 87/01/14
86/12/01 - 86/12/07
86/11/22 - 86/11/30
86/11/01 - 86/11/07
86/10/22 - 86/10/30
86/10/05 - 86/10/21
86/10/08 - 86/10/14
86/09/22 - 86/09/30
86/08/22 - 86/08/30
86/07/22 - 86/07/30
86/07/05 - 86/07/21
86/06/05 - 86/06/21
86/06/08 - 86/06/14
86/05/22 - 86/05/31
86/05/05 - 86/05/21
86/05/08 - 86/05/14
86/05/01 - 86/05/07
86/04/01 - 86/04/07
86/03/22 - 86/03/31
86/03/05 - 86/03/21
86/03/08 - 86/03/14
86/02/22 - 86/02/31
86/02/08 - 86/02/14
86/01/05 - 86/01/21
86/01/01 - 86/01/07
85/12/22 - 85/12/29
85/12/05 - 85/12/21
85/12/08 - 85/12/14
85/12/01 - 85/12/07
85/11/22 - 85/11/30
85/11/08 - 85/11/14
85/10/22 - 85/10/30
85/10/05 - 85/10/21
85/10/08 - 85/10/14
85/10/01 - 85/10/07
85/09/22 - 85/09/30
85/09/05 - 85/09/21
85/09/08 - 85/09/14
85/09/01 - 85/09/07


Categories

شعر نو
غزل
نقد های ادبی
مقا له ها
داستان


Links

داستانهای ار غصه های من(محمد امین محمدی)
بلخ خیال(استادصادق عصیان)
خانه آینه(استادسمیع حامد)
زمزمه های دلتنگی(استاد عبدالو هاب مجیر)
ابراهیم امینی (بلخ)
در جستجوی تاریخ
شیرین(گلهای رنگارنگ)
نسرين-م(نيلو فر هاي آبي)
شفیق نامدار(داستان نویس)
اتجمن قلم افغانستان
شاعران معاصر افغانستان
اعظم کمالی(بوته شمعداني)
شعر نو
معصومه احمدی(ترانه ای در مه)
مینا (دوست عزیزم)
شادی (گلچینی از همه جا)
حضرت ظریفی
پلاک 13
تنهای بی کس (زهرا امیری)
بچه شوخ افغان (امید)
امان پویامک(سلام ماه)
کبوتر چاهی (زهرا حسین زاده)
ناگفته ها(خدیجه احمدی)
ناجيه هنر فر خالدي
سایت ادبی وفلسفی کلاغ
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :